|
گنج پیرمراد
دکتر
محمود قادرمرزی
هوا کاملاً تاریک بود. تنها چیزی که خلوت دامنه ی چیا* را به هم میزد صدای
نفسهای دو نفر بود که داشتند از باریکه راه سرا بالایی ملایم تپه بالا
میرفتند. به کومه سنگ تلنبار شده در نوک تپه که رسیدند انگار با هم قرار
قبلی گذاشته باشند متوقف شدند. دستگاه گنج یاب را آرام در کنار "شخص" **
گذاشتند. بالاخره وسوسهی آنچه که دتبالش میگشتند به حرفشان آورد.
- زیر خاک این شخص دست خالی برمان نمیگرداند.
-
این همه سنگ را کدوم آدم عاقلی بیخودی یکجا جمع میکنه؟.به گمانم
باقیماندهی آتشکدهی مادها باشد.
سودای کوزهی پراز سکه نگذاشت خستگی به طور کامل از تنشان بیرون برود. به
نوبت شروع کردند به گرداندن دستگاه در اطراف شخص. از سنگها صدا بلند میشد
اما از آن قارقارک لعنتی، برای دلخوشی هم که شده، سوت نحیفی هم بلند نشد.
چارهای نبود جز اینکه کومه سنگ را به هم بریزند. زمین زیر کومه سنگ
همانند نعش یک میت نبش فبر شده عریان شد. ولع کوزهی پر ازسکه آنها را
وادار به شیار زدن زمین کرد. اما انگار آن شب بخت آنها همراه با مهتاب
غروب کرده بود.
وقتی صبح شد آنچه که از شخص از دور پیدا بود پیکر متلاشی شدهای را میماند
که باریکه چوبی با تکه پارچهای رنگ و رو رفته در کنار آن افتاده باشد.
در میان این بساط آشفته چند قطعه از یک کاسهی سفالی با لعاب لاجوردی جلب
نظر میکرد. گویی آنها تکههای یک نیم کاسهی لالجینی بودند که زمانی از
دست بچهای به میان سنگها سرخردهاند. تکهای از کاسه را برمیدارم. انگار
گنج پیرمراد هنوز بوی پلو صبح عید را میدهد.
* نام تپهای که روستای قادرمرز در پایین دست دامنه آن قرار دارد.
** مقبرهی فرد گمنامی که مردم محل به او خصلتهای پسندیده نسبت میدهند.
توضیح نگارنده:
چندی پیش شنیدم که شخص پیرمراد را به امید یافتن گنج بر هم زدهاند. از این
رو برای یافتن گنجی از جنسی دیگر، در ذهن خود سنگهای پیرمراد را کاوش مجدد
کردم. به یاد آوردم که در دوران کودکی روز عید رمضان و قربان بچههای روستا
شور و حال دیگری داشتند. دل تو دلشان نبود که کی "نا ن جهژن" آماده
میشود. نان جهژن عموماً پلو سادهای بود که در بسیاری خانهها به ندرت
بدون مناسبت پخته میشد. وقتی هر خانه سهم نان جهژن خود را به مسجد روستا
میفرستاد تا بعد از نماز عید مشترکاً صرف شود، بچهها هم سهم خود را در
کاسهای کوچک میگرفتند. مقصد مشترک آنها پیر مراد بود، که اسم آن مفهوم
عرفانی عمیقی هم دارد. بچهها با اشتیاق دستهجمعی سرابالایی چیا را بالا
میرفتند. به محض نمایان شدن بیرق شخص، بچهها با ولوله فریاد میزدند:
"سلام پیرمراد". آنگاه نیمی از توشهی خود را به رسم اهدا به میان کومه
سنگ میپاشیدند. آنها پیر را در جشن خود شریک میکردند. سپس گویی دستهای
از پرندهها بر سر یک بلندی جا خوش کرده باشند روی سنگها مینشستند و نیم
باقیماندهی توشهی خود با هم صرف میکردند. دست آخر، تا پنهان شدن شخص از
دید، سراشیبی تپه را با قدمهای رو به عقب پایین میآمدند "تا به پیر مراد
پشت نکرده باشند".
|